خاطره شیخ بهایی

خاطره شیخ بهایی

 

شيخ بهايى مي گويد :

در اصفهان ، رفيقى داشتم كه بيشتر وقتها به قبرستان مي ‏رفت و بر سرآرامگاه آشنايى به عبادت مى ‏پرداخت.

روزى به ديدارش رفتم ، پرسيدمش : از شگفتى ‏هاى قبرستان چه ديده‏اى؟

گفت : ديروز ، جنازه‏اى را بدينجا آوردند و در گوشه‏اى به خاك سپردند.

هنگام شامگاه ، بوى گنديده‏اى از نزديكى ‏هاى آن قبر برخاست كه تا به حال بويى بدين بدى نبوييده‏ام!

ناگاه هيكل ترسناكى را همانند سگ -كه بوى گند از او می آمد- ديدم كه به طرف قبر مى‏رود ، وقتى بر سر آن قبر رسيد ، ناپديد شد ، پس از مدتى ، بوى عطرآگين از نزديكى ‏هاى آن قبر برخاست كه بويى بدين خوشبويى تا كنون به مشامم نرسيده بود!

در اين هنگام ، صورت زيبا و دلربايى را ديدم كه بر سر آن قبر رفت و داخل قبر شد.

كمى گذشت ، صورت زيبا ، زخمى و خون آلود از قبر بيرون آمد!

بسيار شگفت زده شدم ؛ در آن حال از خدا خواستم كه مرا از اين راز آگاه سازد ، به وسيله‏اى پى ‏بردم كه آن صورت زيبا ، كردار نيك و آن چهره ترسناك ، كردار زشت آن شخص بوده است ؛ چون كارهاى بدش بر كارهاى خوبش چيره شد ، در قبر آن سيماى هولناك ، همدم و همراهش خواهد بود تا اينكه پاك گردد و گناهانش تصفيه شود و نوبت به سيماى كردار نيكش رسد. .
 

 





:: برچسب‌ها: خاطره شیخ بهایی , فشار قبر , قبر , قبر کافر , نیک وبد , روح , عذاب قبر , نکیر ومنکر , سگ , کافر ,
|
امتیاز مطلب : 54
|
تعداد امتیازدهندگان : 17
|
مجموع امتیاز : 17
نویسنده : رامین حمیدی
تاریخ : پنج شنبه 5 خرداد 1390
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

/weblog/file/img/m.jpg
الیاس در تاریخ : 1395/4/30/3 - - گفته است :
سلام.وبلاگ خوبی داری.اما بهتر هم میتونه باشه.
پاسخ:ممنون دوست عزیز.

/weblog/file/img/m.jpg
شهبنما در تاریخ : 1392/12/4/ramwolf - - گفته است :
سلام وبلگ با حالی داری
پاسخ:ممنون از شما.دوست عزیز


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: